
روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد
در رگ ها، نور خواهم آورد
و صدا در خواهم داد: ای سبدهاتان پر خواب
سیب آوردم، سیب سرخ!
مراسم روز یکشنبه مورخ 27/9/90 راس ساعت 14 بعداز ظهر در سالن نمایش مرکز دهگلان با حضور اعضا فعال ادبی ووالدین آن ها آغاز شد.
در مراسم مسئولین و مربیان سخنرانی هایی را ایراد نموده و بر ضرورت و اهمیت فعالیت های جنبی کودکان ونوجوانان تاکید نمودند.مشاعره و شعرخوانی و پخش کلیپی از فعالیتهای کانون دهگلان از دیگر برنامه های این مراسم بود.در خلال برنامه ها اعضا آثار خود را قرائت نموده و در ژایان به اعضا فعال ادبی جوایزی اهدا شد.
تا بخواهی خورشید
تا بخواهی پیوند
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم...

یه روز دم دمای ساعت دو بعدازظهر بود که با اعضا نوجوان دور هم جمع شده بودیم که صدای قار و قور شکم یکی از بچه ها توجه همه رو به خودش جلب کرد. فکرش رو بکنید تو کلاس ساکت ادبی باشی و ناهار هم نخورده باشی! چه شود؟!
همه شروع کردن به ناله کردن که خانم ما هم گرسنه مونه و ناهار نخوردیم. کاش الان ماکارونی داشتیم! کاش الان یه عالمه غذا این جا بود! و ...
تا این که تو ذهن یکی از بچه ها جرقه ای زده شد که خانم میشه روز آخر یک هفته با کانون این جا ناهار بخوریم؟یکی دیگه که انگار منتظر یه فرصت واسه اظهارنظر بود گفت: آره خانم راست میگه مثلا با هم غذا درست کنیم و بعدش هم همه دور هم بشینیم و بخوریم.
وقتی حرف همه شون تموم شد با خودم گفتم فکر بدی نیست اتفاقاً جالب میشه و ...........
بالاخره روز پنجشنبه که آخرین روز یک هفته با کانون بود که به قول بچه ها امسال خیلی بهشون خوش گذشت (چون همه کاره بودن) قرار بر این گذاشته شد که ماکارونی درست کنیم و بعد همه با هم بخوریمش. همین طوری هم شد دیگه! نمی دونی چه قدر خوش گذشت، بچه ها چند گروه شده بودن، یکی سیب زمینی پوست می کند چند نفر خوردش می کردن، یکی ماکارونی می پخت و خلاصه غذای لذیذ ما ساعت 5/3 آماده شد و دیگه باید بگم جاتون خالی.
نام و بيوگرافي خودت را بگو : ميلاد صيدي هستم. متولد سال 1375 و يازده سال سن دارم و در اول دبیرستان درس مي خوانم و حدود 5 سال است كه عضو كانون هستم.
چطوري با كانون آشنا شدي ؟ يك روز با دوستم داشتيم از كنار كانون رد مي شديم كه گفتم بيا برويم ثبت نام كنيم. به داخل كانون كه رفتيم احساس عجيبي داشت ، مربی کانون با ما سلام و احوال پرسي كرد و بعد به هر يك از ما يك كارت درخواست عضويت داد تا آن را پر كنيم و وقتي به خانه آمدم كارت من پاره شد و دوباره برگشتم و يكي ديگر را آوردم .
چه خاطره اي از فعاليتها ي كانون داري ؟ شهريور تابستان گذشته بود كهمربی کانون يك مسابقه را براي ما تعريف كردبه نام
" مسابقه كتابخواني " كه من و ديگر دوستانم در آن شركت كرديم و من به لطف خدا و همكاري خانواده به ويژه پدرم توانستم به مقام كشوري راه پيدا كنم و خاطره خوبي براي من بود.
در چه مسابقات ديگري در كانون شركت كرده اي ؟ و آيا تا حال لوح تقديري از كانون گرفته اي ؟من در اكثر مسابقات بين المللي و كشوري نقاشي شركت كرده ام و چند وقت پيش در مسابقه نقاشي جشن ها و شادي هاي سرزمين من در گروه سني يازده سال مقام سوم كشوري را به دست آوردم. همچنين به عنوان برگزيده مسابقه كتابخواني كشوري در گروه سني "ج" انتخاب شدم. همچنين به خاطر حضور فعال در كانون تا كنون دو بار لوح تقدير جديت در امر كتابخواني و شركت در مسابقات را از مسئول كانون دهگلان دريافت كرده ام و در مدرسه هم به عنوان دانش آموز موفق چندين بار جايزه و لوح تقدير گرفته ام.
نظرت در باره كتاب هاي كانون چيه ؟ به نظر من كتاب هاي كه در كانون قرار دارند واقعاً گنج اند من تا حالا حدود 200 عنوان كتاب را در كانون خوانده ام و اطلاعات فوق العاده اي را از آنها دريافت كرده ام و خودم بيشتر كتاب حكايت نامه ، جيم دگمه و داستان هاي ازوپ را خيلي دوست دارم. البته كتاب هايي را كه به خانه مي برم هم پدرو هم مادرم نيز مي خوانند و پدرم چون معلم پرورشي است مطالب آنها را يادداشت مي كند و در مدرسه براي دانش آموزان خود مي خواند.
تعريف تو از كتاب خوب ؟ كتاب خوب كتابي است كه داراي مقدمه ، عنوان و از همه مهمتر داراي مطالب سودمند باشد و نويسنده آن سعي كند مفهوم را به راحتي برساند و زياد از موضوع خارج نشده باشد.
از ديگر برنامه هايت بگو ؟ من علاقه زيادي به داستان نويسي دارم و چندين بار داستان هايم را به مسابقات ادبي و ....فرستاده ام به قول مربي كانون دست به قلمم خوب است.
بادبادک قشنگ من!
آرزوی روشن مرا به آسمان ببر، با خدای من بگو؛ کاش اهل زمین مثل کودکان پاک وزلال می شدند.
دراین روز قشنگ و کودکانه اعضای کودک ونوجوان مرکز حضور داشتند.در این روز برنامه هایی زیبا و جذاب برای شاد کردن کودکان این شهر صورت گرفت. از جمله:
-قرائت اساسنامه حقوق کودک
-مسابقه های شاد و زیبا مثل"کلاه بازی-صندلی موزیکال- پرتاب توپ به درون جعبه- وسط وسط"
-رها کردن بادکنک ها به طرف آسمان
-رقص محلی اعضا در حیاط مرکز
-کارگاه سفال گری
بانک کشاورزی به هر کدام از اعضا یک بسته آموزشی از قبیل کتاب داستان، کتابچه بانکداری کارت بانکی و... هدیه دادند و درباره بانک و بانکداری و سپرده های بلند مدت و کوتاه مدت ، سپرده های قرض الحسنه و روند معاولات از ابتدای تاریخ بشری تا کنون و ...آموزش دادند.
در این بازدید دو ساعته اعضا از سالنهای انتظار تا پشت میزها رفتند و از فعالیتهای کارکنان این بانک بازدید کردند و از نزدیک شاهد کارها و فعالیتهای کارکنان و عوامل اجرایی بودند.
در پایان بازدید از بانک کشاورزی اعضا به پارک آبیدر رفتند و تا ساعاتی از بعد از ظهر را در آن جا گذراندند. اعضا در پارک آبیدر آثار ادبی خود را برای همه خواندند و از طبیعت زیبای آن جا نقاشی کشیدند.
سلام بچه ها ! من توت فرنگی هستم ، اسم من توتا است ،من یک پسر هستم بچه ها مرا تامی صدا می کنند خوشحال میشوم تامی صدایم کنی . من میوه ای خوشمزه هستم . من استاد کلاه بر داشتن توت فرنگی ها هستم ، منظورم را نفهمیدی؟ یعنی وقتی نوزاد ها به دنیا می آیند من با عمل جراحی یواش یواش کلاهش را بر می دارم اما این آدم های پر رو وقتی یک توت فرنگی بر می دارند آنقدر کلاه توت فرنگی را تند بر می دارند که اگر توت فرنگی قوی ای نباشد می میرد . آه از دست این آدم ها ! من یک توت فرنگی کوچولو را دوست دارم اما پدرش نمی گذارد با من ازدواج کند . ده روز گذشت ، بچه ها ! بچه ها !
پدرش اجازه داد ، فردا عروسیمه ، حتما حتما بیاین ! اگر نیایین قهرم . روز عروسی شد یک آدم آمدو همسرم را خورد ، دیگه از آدم ها متنفرم !
آتوسا خالدیان-کلاس چهارم-عضو فعال ادبی مرکز دهگلان